دو داستان کودکانه امام رضا | قصه ضامن آهو و شکرگزاری

فهرست دو داستان کودکانه امام رضا | قصه ضامن آهو و شکرگزاری

دو قصه کودکانه امام رضا (ع)

برای همه کودکان شنیدن داستان قبل از خوابیدن بسیار لذت بخش و جالب است. والدینی که برای کودکان خود قصه می خوانند نه تنها موجب سرگرمی و خواب آرام کودک می شوند بلکه بهبود یادگیری و افزایش حافظه هم از جمله مزایای آن به حساب می آیند. در زمان حاضر قصه گویی به قدری پر کاربرد شده است که مشاوران و متخصصان تربیت کودک در برخورد با کودکانی که به دیگران پرخاش می کنند راه موثر قصه گویی را پیشنهاد می کنند.
قصه گویی باعث جلب توجه کودک به رفتار ها و صحبت های قهرمان داستان می شود. درست است که قصه بسیار مفید و آموزنده است اما هر نوع داستانی مناسب نیست. باید برای کودکان داستان هایی پر محتوا و آموزنده بخوانیم.
قصه و شخصیت های آن همواره توسط کودکان به عنوان الگو انتخاب می شوند. از آن جایی که کودکان شخصیت های بزرگ هر داستانی را الگوی خود می دانند، چه پسندیده است که قصه هایی از امامان و معصومین برای آن ها تعریف کنیم. در مطلب زیر دو داستان بسیار زیبا و آموزنده از امام رضا (ع) را برای شما والدین محترم و کودکان عزیز نقل می کنیم، پس با ما همراه شوید.


با خرید حداقل 3 میلیون تومان از مزایای خرید با قیمت عمده بهره مند شوید.

خرید عمده محصولات قطار هلیکوتر قایق

خرید عمده هواپیمای ایرباس جعبه ای آتا

داستان ضامن آهو

در زمان های قدیم در یک دشت بزرگ و پر از گل، یک مامان آهوی زیبا با دو فرزند خود زندگی می کرد. مامان آهوی قصه ما هر روز برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون می رفت و از فرزندان خود می خواست در لانه منتظر او بمانند و به هیچ وجه بیرون نروند. بچه آهو های زیبا هم همیشه به حرف های مامان آهو توجه می کردند و آن قدر منتظر می ماندند تا مامان آهو به لانه بازگردد. یک روز که مامان آهوی مهربان قصه ما به دنبال غذا رفته بود، از این طرف دشت به آن طرف دشت می دوید.
به همه جا سرک می کشید تا غذای مناسبی برای بچه آهو ها پیدا کند و با خود به لانه ببرد. مامان آهو به دنبال غذا می گشت که ناگهان پای او در دام گیر افتاد و مامان آهوی قصه ما اسیر شکارچی شد. آهوی زیبا بسیار ترسیده بود. به کلی خود را فراموش کرده بود و ترس جان خود را نداشت تنها نگران بچه ها بود. هر لحظه نگران بود که بچه ها از لانه خارج شوند.
شکارچی مامان آهو را بلند کرد تا با خود ببرد در این لحظه مامان آهو سرش را به طرف آسمان بلند کرد و از خداوند مهربان کمک خواست. مامان آهو در دل خود می گفت: بعد از این که شکارچی من را بکشد خدا می داند بچه های من چه می شوند.
مردی از آن اطراف می گذشت، شکارچی با دیدن آن مرد آهو را پایین گذاشت و به چهره آن مرد نورانی خیره شد. مامان آهو با دیدن آن مرد مهربان سریع به طرف او حرکت کرد و پشت سر آقای مهربان مخفی شد. مرد مهربان به شکارچی گفت: این آهو را به من بده، من مبلغ زیادی پول برای آن به تو می پردازم.
شکارچی گفت: این آهو را خودم به دام انداخته ام و قصد فروش آن را ندارم.
مامان آهو که متوجه سماجت شکارچی شده بود نگاهی به چهره آقای مهربان کرد و گفت: من در لانه دو بچه آهو دارم که منتظر غذا هستند، نگران آن ها هستم.
مرد مهربان که متوجه زبان حیوانات می شد با آهو صحبت کرد. مامان آهو از این که مرد مهربان متوجه حرف های او می شد بسیار خوشحال شد و به مرد مهربان گفت: از شما خواهش می کنم ضامن من بشوید تا بتوانم به لانه بروم و به بچه ها غذا بدهم و زود برگردم.
مرد مهربان پذیرفت و رو به شکارچی کرد و گفت: بگذار این آهو به بچه های خود سر بزند، به آن ها غذا بدهد و بیاید، من ضامن او می شوم.
شکارچی که چشمان خود را از تعجب گرد کرده بود گفت: این غیر ممکن است. اگر آهو را رها کنم او هرگز باز نمی گردد اما من ضمانت شما را قبول می کنم و منتظر آهو می مانم.
آهو به سرعت به سمت لانه اش رفت. بچه آهو های خود را در آغوش کشید و به آن ها غذا داد. بچه آهو ها با دیدن مادر بسیار شاد شدند و احساس امنیت کردند. مامان آهو بعد از این که از بچه ها خواست مراقب خود باشند، قولی که به مرد مهربان داده بود را به یاد آورد و به سرعت به سمت مرد مهربان و شکارچی حرکت کرد. شکارچی با دیدن آهو شگفت زده شد و گفت: شما چطور متوجه شدید که این آهو دوباره به اینجا می آید؟ مگر زبان او را می دانید؟ آهو را رها می کنم فقط می خواهم نام شما را بدانم؟
مرد مهربان گفت: من امام رضا (ع) هستم.
با شنیدن نام مبارک امام رضا (ع) اشک از چشمان مرد شکارچی سرازیر شد و به سرعت خود را به شهر رساند تا به مردم خبر دهد که امام آمده اند. آهو خود را به عبای امام رضا(ع) گرفت و از ایشان تشکر کرد. امام رضا آهوی زیبا را به سوی لانه فرستاد و گفت: بیشتر مراقب خودت و بچه هایت باش. من برایت دعا می کنم تا دیگر گرفتار دام شکارچی نشوی.
مامان آهو به لانه برگشت و تمام ماجرا را برای بچه های خود تعریف کرد و اشک ریخت. بله دختر ها و پسر های قشنگ امام رضا (ع) به قدری مهربان بودند که ضامن آهو شدند تا به بچه های خود غذا بدهد. بچه های خوب شما هم می توانید امام رضا را الگوی خود قرار بدهید و با حیوانات مهربان باشید.

قصه کودکانه شکر گزاری

در زمان های گذشته، امام مهربانی ها یعنی امام رضا (ع) در شهری زندگی می کردند. از آن جایی که ایشان همواره مردم را مورد لطف و کرم خود قرار می دادند، هر شخصی که مشکلی داشت نزد امام رضا (ع) می آمد. بچه های خوب یک روزی از روز ها شخصی نزد امام رضا رفت و گفت: آقا من فرد فقیری هستم که حتی توانایی تامین غذا برای همسر و فرزندان خود را ندارم، از شما می خواهم به من کمک کنید.
در مقابل امام رضا یک سینی پر از خوشه های انگور وجود داشت. امام رضا یکی از خوشه های انگور را برداشتند و به آن مرد تعارف کردند. مرد بسیار تعجب کرد و با ناراحتی گفت: آقا من به شما گفتم که مشکل دارم و فقر و تنگ دستی روزگار من را سیاه کرده است، این انگور را می خواهم به چه دردی بزنم؟
مرد انگور را گوشه ای گذاشت. امام رضا هیچ حرفی نزدند. در همان حال مردی اجازه خواست تا داخل اتاق بیاید، با اشاره امام رضا آن مرد وارد اتاق شد. مرد دوم سلام کرد امام رضا (ع) پاسخ او را دادند. امام رضا یک دانه انگور به آن شخص دادند. مرد بسیار شاد شد و آن دانه انگور را از امام رضا گرفت و گفت: آقا من فقط برای دیدن شما به اینجا آمده بودم اما شما من را شرمنده کرده اید، حتما این دانه انگور را به خانه می برم و آب آن را در یک ظرف آب می ریزم تا همه افراد خانواده با خوردن آن متبرک بشوند. هرگز فراموش نخواهم کرد که شما چه قدر بخشنده و کریم هستید.
امام خوشه انگوری را به او داد. مرد تازه وارد از شدت ذوق نمی دانست چه باید بگوید. خوشه انگور را گرفت و گفت: ممنونم آقا همان یک دانه کافی بود، هر چه از کرم و بخشش شما بگویم کم گفته ام.
امام سینی انگور را به او داد. مرد آن را گرفت و گفت: آقا من برای دیدن خود شما آمده بودم به قدری دلم برای شما تنگ شده بود که تنها بخاطر دیدن شما به اینجا آمده ام، شما چه قدر کریم و بخشنده هستید.
امام اشاره کرد کاغذی بیاورند و در آن بنویسند: باغ های انگور خود را به این مرد بخشیده ام.
مرد گفت: آقای من زبان من در تشکر لطف و کرم شما لال شده است. امام فرمودند: و هم چنین زمین های اطراف باغ های انگور را.
مرد گفت: من دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارم، یک عمر شرمنده شما هستم.
شخص فقیری که قبل از این مرد به محضر امام آمده بود و کمک می خواست بسیار تعجب کرده بود. رو کرد به امام رضا (ع) و گفت: آقا این دیگر چه کاری است که می کنید! من اول نزد شما آمدم و از شما کمک خواستم و این شخص برای دیدن شما آمده بود. آن وقت به او که قصد دیدن شما را داشته، خروار به خروار می بخشید و به من که فقیر و محتاج هستم خوشه انگوری می دهید!
امام رضا فرمود: من ابتدا به تو شاخه ای انگور دادم آن را نگرفتی و معترض بودی اما به این شخص دانه انگوری دادم و او تشکر کرد. رسم و سنت خداوند این است که نعمت های خود را برای افراد شاکر می فرستد.
بله بچه های خوب و قشنگ، ما همیشه و در همه حال باید قدر نعمت های خداوند مهربان را بدانیم و همواره شاکر این نعمت ها باشیم. خدا بنده های شاکر را دوست دارد.

Instagram Logo Small TabanToys.com
Telegram Logo Small TabanToys.com
Logo Rubika App TabanToys.com
Phone Logo Small TabanToys.com
سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

محصولات
0 محصول سبد خرید
حساب کاربری من