قصه مادر بزرگ مهربون

فهرست قصه مادر بزرگ مهربون

کلیپ تصویری قصه مادربزرگه با صدای خانوم زهره پورغفار

متن قصه مادر بزرگ مهربون

یکی بود یکی نبود میون شهر قصّه ها یه جای خیلی با صفا مادر بزرگ پیری بوود اون عزیز بچه ها بود مادر بزرگ مهربون که توی یه روستای کوچیک و خیلی دور زندگی میکرد. یه روز با خودش گفت:من دلم واسه نوه های خوشگلم توی شهر تنگ شده بهتره از این ماست و پنیر و کره ای که درست کردم جمع کنم و برای دیدن اونها به شهر بزرگ تهران برم.مادر بزرگ این حرف هارو زد و خیلی زود آماده شد. بقچه ی سفید و گلدارش رو پر از سوغاتی کرد و راه افتاد از این روستا به اون روستا. از این شهر به اون شهر تا اینکه رسید به شهر بزرگ تهران. به اطرافش نگاه کرد و گفت:وای نگاه کن چه جایی؟چه جای باصفایی؟!! یه عالمه ماشین و بوق  یه عالمه بچه خوب کاش که منم شهری بودم همش تو بقّالی بودم ماشین زیر پاهام بود عینک روی چشام بود  اما فقط دلم میخواست آسمون تو شهر من آبی بود بلّه بچه های نازنینم،مادر بزرگ مهربون از دیدن این همه مغازه و ماشین و آرم کلی خوشحال شده بود. امّا همین که به آسمون نگاه کرد گفت:شهر به این قشنگی به این خوش آب و رنگی چرا روزش سیاهه مردم شدن کلافه؟!آسمون آبی رنگ نیست درختا سبز سبز نیست باید برم و از نوه های نازنینم بپرسم که چرا شهرشون این شکلی شده؟؟؟ مادر بزرگ مهربون رفت و به خونه نوه هاش رسید.یه خونه خیلی بلند که حیاط نداشت توش گل و باغچه نداشت از پلّه ها رفت بالا پاهاش درد گرفت و خسته شد.اما تا نوه هاش و دید خستگی یادش رفت اونارو بوسید و گفت: هستی ریزه میزه میره از خنده ریسه نازنین زهرا عزیزه،موهاش خیلی تمیزه.

بچه ها و مادر بزرگمادر بزرگ مهربون

فاطمه جون مثل هر روز داره مشق مینویسه صفیّه و مائده این دوتا دختر عمو همیشه شاد و خوش رو خنده رو لبهاشون غصّه از دلا دوره بچّه ها از دیدن مادر بزرگ مهربون خیلی خیلی خوشحال شدن به همین فاصله همشون کنارش نشستن و به حرفاش گوش دادن.یه دفعه مادر بزرگ از فاطمه جون که از بقیه نوه هاش بزرگتر بود پرسید: تومیدونی چرا آسمون سیاه شده و آبی نیست؟؟ فاطمه جون جواب داد:آخه مادر بزرگ مردم توی شهر تهران فقط با ماشین از خونه میان بیرون. دود ماشین ها و کارخونه ها شهر قشنگ مارو آلوده کرده. مادر بزرگ مهربون خیلی ناراحت شد و گفت:اگه ماشین زیاد باشه دود زیاد تولید میشه آسمونا سیاه میشه بچّه خوب مریض میشه باید یه کاری کنیم.بچه ها همشون گفتن چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟ مادر بزرگ گفت شما بچّه ها باید از بزرگتراتون بخواید که با وسایل نقلیه عمومی مسافرت کنن مثل قطار،اتوبوسو مینی بوس و مترو.باید بهشون بگید که مراقب شما کوچولوهای نازنازی باشن تا بتونید راحت نفس بکشید و هیچ وقت مریض نشید. چون آسمون آبی درختای سبز نعمت خداست ما باید قدر نعمت های خدارو بدونیم. بچّه ها بعد از شنیدن حرف های مادر بزرگ تصمیم گرفتن مواظب شهرشون باشن و ازش مراقبت کنن.

نتیجه گیری

مادر بزرگ مهربون چند روز توی شهر موند و هرشب برای بچه ها قصّه کودکانه قشنگ گفت و اونهارو خوشحال کرد امّا کم کم دلش برای روستای کوچیک و سرسبز خودش و آسمون آبی اونجا تنگ شد.به همین خاطر تصمیم گرفت به خونش برگرده. بچّه ها خیلی ناراحت شدن امّا مادر بزرگ گفت:که اون توی روستا منتظر میمونه تا بچّه ها به دیدنش برن و براش از  شهر قشنگ و آسمون آبی حرف بزنن. بله بچه ها ی نازنازی و خوب ما ماهم باید مراقب باشیم تا آسمون از دود ماشین ها سیاه نشه و ما مریض نشیم. منبع:قصه های شیرین کودکانه برای خواندن قصه کودکانه اینجا کلیک کنید برای کشیدن نقاشی کودکانه اینجا کلیک کنید برای دیدن داستان شنل قرمزی اینجا کلیک کنید برای خواندن داستان حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو کلیک کنید

خرید عمده اسباب بازی نوزاد

خرید عمده سگ نشکن اسپادان

Instagram Logo Small TabanToys.com
Telegram Logo Small TabanToys.com
Logo Rubika App TabanToys.com
Phone Logo Small TabanToys.com
سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

محصولات
0 محصول سبد خرید
حساب کاربری من