5 داستان کوتاه در مورد حیوانات جنگل

فهرست 5 داستان کوتاه در مورد حیوانات جنگل

داستان کوتاه درباره جنگل کلاس سوم

قصه کلاغ سیاه

یکی بود یکی نبود کلاغ سیاه زیر سقف آسمون درست پیش رنگین کمون

درجنگلی سرسبز و قشنگ،حیوانات زیادی باهم زندگی میکردند.همه ی حیوانات زیادی باهم زندگی میکردند.همه ی حیواناتِ این جنگل باهم مهربان بودند به همین دلیل این جنگل را جنگل دوستی می نامیدند.

با خرید حداقل 3 میلیون تومان از مزایای خرید با قیمت عمده بهره مند شوید.

در جنگل دوستی روی شاخه های بلندِ درخت چنار،کلاغ سیاهی زندگی می کرد. او همیشه از بالای درختِ چنار،کلاغ ساهی زندگی می کرد.او همیشه از بالای درخت همه جا را نگاه میکرد و تمام خبر ها را به همه ی حیوانات میرساند.

توی یه روزِ سرد،کلاغ سیاه گوشه ی لونش نشسته بود و داشت فکر می کرد،یه دفعه توی دلش گفت: همه ی حیوونای جنگل یه کار خوب و مفید انجام میدن،مثلا آقا شیره که رییس جنگله مراقبه تا کسی حیوونارو اذیت نکنه،آقا روباهه با نقشه هاش توی جنگل و یه عالمه گل قشنگ کاشته و مثلِ یه باغبون مهربون مراقبشونه همه تو کارا باهاش مشورت میکنن.

آقا بزه داناست و نمیزاره کسی توی جنگل مریض بشه.آقا گرگه همیشه غذاهای خوشمزه درست میکنه و همه دوستش دارن چون دیگه خیلی مهربونه. اما چی؟؟؟؟من هیچ کاری نمیکنم،پس اگه باشم یا نباشم واسه هیچکس مهم نیست.

هیچ کس دلش برای من تنگ نمیشه….

چند روز گذشت همه ی حیوانات جنگل از حال یکدیگر بی خبر بودند.هیچکس نمی دانست در جنگل دوستی چه خبر است؟انگار همه دلتنگ کلاغ سیاه بودند به همین دلیل مدام به آسمان نگاه میکردند ئاز خدا می خواستند تا کلاغ هرچه زودتر به دیدنشان بیاید. اما کلاغ سیاه نبود که نبود….

یه روز خرس دانا و مهربان که دیگر طاقت نداشت و دلش خیلی برای کلاغ سیاه
تنگ شده بود یک ظرف پنیر برداشت و به سراغ کلاغ رفت زیر درختِ چنار ایستاد و با صدای بلند گفت: آهای کلاغ خوش خبر ما شدیم از تو بی خبر
خوابیدی توی لونتون ما اینجا هستیم نگرون نکنه که قهری با ما رفتی به شهر یا روستا کلاغ سیاه که خیلی دلش برای دوستانش تنگ شده بود زود سرش را بلند کرد وبه آقا خرسه گفت: سلام ای خرس دانا عاقل و هم توانا دلم براتون تنگه

دوستی خیلی قشنگه امّا دیگه من خستم میبینی؟!بالامو بستم

آقا خرسه که خیلی ناراحت شده بود و دلش می خواست که کلاغ دوباره برگرده خیلی اصرار کرد اما کلاغ سیاه تصمیم خودش رو گرفته بود و نمی خواست حرفی از اخبار بزند. چند روز گذشت،حیوان های جنگل دوستی که از هم دیگر دور بودند و در اطراف جنگل زندگی می کردند
از حال هم بی خبر ماندند.

آقا خرگوشه و بچه هایش  مریض شده بودند،اما کسی نبود تا این خبر را به بز دانا برساند و از او کمک بخواهد. وقت رفتن به مدرسه بود و هیچ کدام از حیوانات جنگل نمم دانستند که معلمشان یعنی گوزن مهربان در مدرسه منتظر است، انگار اصلا یادشان رفته بود که باید به مدرسه بروند و با سواد بشوند.
خلاصه،همه چیز به هم ریخته بود و همه از این وضعیت خسته شده بودند….
به همین دلیل حیوانات بزرگ و با تجربه با هم مشورت کردند و همگی با هم به سراغ کلاغ سیاه رفتند تا از او خواهش کنند دوباره اخبار بگوید.

 

بله بچه ها…

کلاغ سیاه خودش هم دیگر از تنهایی و بی خبری خسته شده بود و داشت از بالی درخت به جنگل نگاه می کرد.
کلاغ سیاه وقتی دید که همه ی حیوانات جنگل به سراغ او آمده اند و دلشان برای خبرهایش تنگ شده خیلی خوشحال شد
و از دیدن مهربانی آن ها لبخند زد و با خوشحالی گفت:

آهای دوستای با وفا           لوتی و خیلی با صفا

فکر می کردم تنها شدم

تو درد و غم رها شدم        اما حالا خوب می دونم

همیشه آواز می خونم

دوستی می مونه بین ما     اگه بمونم با شما

همه ی حیوانات جنگل دوستی از این که دوباره تمام اخبار را از کلاغ سیاه می شنوند خیلی خوشحال شدند و با هم خندیدند و یک جشن بزرگ گرفتند.
بله بچه های خوب من،چقدر خوبه که ما هم همیشه با هم مهربان باشیم و در کار ها به یک دیگر کمک کنیم تا هیچ وقت تنها نمانیم.

 

قصه رسید به انتها            کلاغ سیاه قصه ها

این بار رسید به قلب ما

قصه سگ وفادار

یک بود یک نبود                خنده زیاد بود غصّه ای نبود

روزی روزگاری در روستایی دور پیرمرد مهربانی زندگی می کرد که یک پا نداشت و با عصا حرکت می کرد، پیرمرد یک سگِ وفادار پیر هم داشت که همیشه در کنارش بود. قصّه ی پیر مرد مهربان وسگش را همه می دانستند. امروز هم نوبتِ شما گل های قشنگ و زیباست که این قصّه رو بشنوید. حالا اوّل یه لبخند بزنید و بعد گوش بدید….

پیر مرد مغرور

پیرمرد قصّه ی خودش رو اینطور تعریف میکرد:
اون موقع که من جوون بودم قدرتِ زیادی داشتم از هیچ چیزی نمی ترسیدم وهمیشه فکر می کردم زورِ بازوی من از همه بیشتر است به همین خاطر باغرور روی زمین قدم میزدم. یه شبِ سردِ زمستون تصمیم گرفتم برای دیدن یکی از دوستام از روستای خودمون بیرون برم. پدر و مادرم و همه ی همسایه ها از من خواستن که این کار رو انجام ندم چون برفِ زیادی باریده  باریده بود و هوا خیلی سرد بود،ممکن بود گرگ ها در بیابان به من حمله کنند. امّا من چوب دستی کلفت و بزرگی درست کرده بودم و غرورم چند برابر شده بود با اطمینان به آنها گفتم:

من با کمکِ این چوب دستی قدرتم چند برابر می شود ودمار از روزگارِ این گرگ ها در میاورم حتّی تصمیم گرفتم سگ وفادارم را با خود نبرم. این را گفتم با غرور و تکبّر به راه افتادم.هوا سرد و تاریک بود،من در تمامِ راه برای خودم بلند بلند آواز میخواندم که ناگهان متوجّه شدم چشمان یک گرگ به من خیره شده

قصه گرگ ها

سعی کردم نترسم،چوب دستیم را بلند کردم و باخود گفتم: اگر گرگ به من نزدیک شود با همین چوب دستی از پا در میاورمش
امّا زمان زیادی نگذشت که فهمیدم تعدادِ گرگ ها زیاد وزیاد تر شد.خیلی ترسیده بودم حتماً گرگ ها مرا تکّه تکّه می کنندو چیزی از من باقی نمی ماند.

اوّل از خودم دفاع کردم امّا تعدادِ آنها زیاد بود و من به زمین افتادم،تصمیم گرفتم صورتم را از دست گرگ هال لابه لای برگ ها پنهان کنم تا شاید صدمه نبیند و بعد از مردنم حدّاقل خانواده ام مرا از روی صورتم بشناسند. چشمانم را بستم منتظرِ مرگِ خودم ماندم. پاهایم که گرم شد فهمیدم گرگ ها پایم را از تنم جدا کردند. سر و صدای زیادی بود،از حال رفتم فقط یک لحظه به خودم آمدم که متوجه شدم صورتم،نصفِ پاهایم گرم شده.
گفتم حتماً گرگ ها به سراغِ صورتم آمده اند و چند دقیقه بعد حتماً میمیرمم. نمی توانستم حرکت کنم.

به زحمت چشمهایم را باز کردم و دیدم سگِ خودم بالای سرم ایستاده و صورتم را میلیسد تا من به هوش بیایم. گرگ ها با سگِ وفادار من جنگیده بودند و رفته بودند . دستم را دور گردن سگِ وفادارم قلاب کردم وجشمانم را بستم. وقتی چشم باز کردم که در خانه ی خودمان بودم و مردم میگفتند:که یک هفته پیش سگِ وفادارم مرا از دستِ گرگ ها نجات داده.سگ وفادار!!!!!!

من یک هفته از هوش رفته بودم و وقتی به هوش آمدم از اینکه زنده بودم خداروشکر کردم و بعد از آن یاد گرفتم که هیچ وقت مغرورنباشم. از آن روز به بعد من حتّی با داشتن یک پا هم خوشبخت بودم و سعی میکردم با همه مهربان باشم……..

بله بچّه ها ماهم باید یاد بگیریم که هیچ وقت مغرور نباشیم چون غرور باعثِ تنهاییست.

قصه موش کوچولو

یکی بود یکی نبود خنده زیاد بود غصه ای نبود

توی جنگل سرسبز و قشنگ که پر بود از حیوونای قشنگ و مهربون یه موش کوچولوی قشنگ و خاکستری رنگ هم زندگی میکرد.
همه حیوونای جنگل موش کوچولو رو دوست داشتن و باهاش مهربون بودن.
موش کوچولو تازه چند روز بودکه از کنار مادرش از توی لونه بیرون اومده بود به خاطر همین در مورد همه چیز سوال میپرسید؟؟؟

در مورد زمین،آسمون،حیوونا،درخت هاریا،وحتی در مورد خودش. موش  کوچولو  دلش میخواست همه چیز رو یاد بگیره.

یه روز از روزای خوب بهار موش کوچولو وقتی از لونشون بیرون اومد اول به خورشید خانم سلام دادو بعد با خوشحالی شروع به قدم زدن توی جنگل کرد.
موش کوچولو از اینکه به اطرافش نگاه میکرد خیلی لذت میبرد امّایک دفعه چشمای کوچیکش یه گوشه از جنگل به آقا ماره افتاد که داشت یه چیزی رو قورت می داد.

زود جلو اومد و با تعجب پرسید:آقا ماره چرا غذاتو نجوییده قورت دادی؟مگه دندون نداری؟

آقا ماره با دیدن موش کوچولو خندید و گفت:به به.سلام به موش کوچولوی مهربون ازبس تعجب کردی یادت رفت سلام بدی!

کوچولو گفت:ببخشید آقا ماره.سلام سلام سلام.حالا بگوچرا غذات رو قورت دادی؟

مگه تو دندون نداری؟آقا ماره گفت:معلومه که دندون دارم،خوبشم دارم.فقط دندونای من زهر داره من با دندونام نیش میزنم و گاز میگیرم و به وسیله زهر دندونم طمعه یا همون غذامو بیهوش میکنم

وبعد قورت میدم.حالا فهمیدی؟؟

کوچولو با ناراحتی گفت:بله فهمیدم امّا من خیلی غصّه میخورم تو یه روزی منم قورت بدی. آقا ماره بلند بلند خندید و گفت:موش کوچولو ما باهم دوست هستیم،من هیچ وقت تو را نمیخورم. امّا با این حال بچّه ها هیچ وقت نباید به من نزدیک بشن و باید خیلی مراقب خودشون باشن.

دیگه غصّه نخور چون من تصمیم گرفتم ازاین به بعد سبزی و میوه بخورم تا هیچ وقت مریض نشم. کوچولو خیلی خوشحال شد و با خوشحالی به خونه رفت و شب آروم و راحت خوابید.

بله بچّه های نازنینم چقدر خوبه ما هم مثل موش کوچولو سعی کنیم هر روز چیز تازه یاد بگیریم…..

داستان پرنده ی خوش آواز

یکی بود یکی نبود   غصّه و غم دروغی بود
در زمان های قدیم توی یه جای خالی خیل دور،پشتِ کوه های بلند و دشت های سرسبز پادشاهِ قدرتمند و ثروتمندی زندگی می کرد که پرنده ی کوچک و خوش آوازی داشت.

همه ی مردم می دانستند که پادشاه پرنده اش را بیشتر از تمامِ ثروتِ دنیا دوست دارد. پادشاه هر روز به دیدن پرنده اش می رفت و خودش به او رسیدگی می کرد.

و به همه ی خدمت کارانش گفته بود: من به قدری پرنده ام را دوست دارم که اگر یکی روز کسی خبرِ مرگِ پرنده ام را به من بدهد همان جا سرش را زا تنش جدا می کنم و برایم فرقی نمی کند که آن آدم مرد باشد یا زن،جوان باشد یا پیر.چون من هیچ چیز و هیچ کس
را به اندازه ی پرنده ام دوست ندارم.
روزی پادشاه بر روی تخت نشسته بود و غلامِ کم سن و سالی که در کنارش بود دستور داد تا پرنده اش را برایش بیاورد.

مریض شدن پرنده

از قضا ی روزگار پرنده ی پادشاه مریض شده و مرده بود.امّا هیچ کس جرأت نداشت این خبر را به پادشاه بدهد. همه از ترس این که مبادا پادشاه سرشان را از تنشان جدا کند ساکت بودند امّا دیر یا زود پادشاه همه چیز را می فهمید و آنگاه به هیچکس رحم نمی کرد. همه از ترس پادشاه به فکر فرو رفته بودند که یک دفع غلام جوان
با خودش فکری کرد و با صدای بلند گفت: اصلاً نترسید ،من خودم این خبر را به پادشاه می دهم. این را گفت و به سراغ پادشاه رفت پادشاه با دیدن پسر لبخمد زد امّا وقتی پرنده اش را ندید با تعجّب پرسید: پس چرا پرنده اَم را به اینجا نیاورده ای تا برایمان آواز بخواند.

پسر جوان پاسخ داد :پادشاه به سلامت باشد. من الان از پیش پرنده ی شما می آیم امّا
پرنده مثلِ هر روز نبود.پادشاه گفت:یعنی چگونه بود؟ پسر گفت :اصلا آب و غذا نمی خورد.پادشاه دوباره گفت : حتماً سیر بوده و میل به آب و غذا نداشته.

ملاقات پسر و پادشاه

پسر دوباره گفت:امّا پادشاه به سلامت باشد.بالش را هم تکان نمی داد. پادشاه گفت:خب،حتماً خسته بوده. پسر صدایش را صاف کرد و دوباره گفت: نمی دانم امّا بالش آویزان مانده بود و کردنش درازتر از قبل بود،صدایش هم شنیده نمی شد و اِنگار اصلاً حوصله ی نفس کشیدن هم نداشت.

پادشاه با عصبانیّت از جا بلند شد و گفت: خب بگو مرده است و هم خیالِ خودت را راحت کن و هم مرا.

پسر گفت پادشاه به سلامت باشد.یادت باشد من نگفتم پرنده ات مرده است،تو خود گفتی. و این دُرُست نیست که تو سر از تن خودت جدا کنی و مارا بدون پادشاه در این مملکت رها کنی.

پادشاه خندید و گفت: ای پسرکٍ جوان،تو با این که سنِّ کمی داری امّا بسیار زیرک و هوشیار هستی. من دیگر به خاطر از دست دادن پرنده ی زیبا غمگین نیستم،زیرا با از دست دادن آن پرنده پسری زیرک و خوش زبانی همچون تو را تا همیشه کنارِ خودم نگه می دارم. بله بچّه ها از آن به بعد پسرِباهوش برای همیشه کنارِ پادشاه ماند و سال هایِ سال  کنارِ هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.

برای خواندن قصه کودکانه اینجا کلیک کنید

برای خواندن داستان حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو کلیک کنید

منبع:قصّه های شیرین کودکانه  نوشته ام کلثوم حبیبی

Instagram Logo Small TabanToys.com
Telegram Logo Small TabanToys.com
Logo Rubika App TabanToys.com
Phone Logo Small TabanToys.com
سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

محصولات
0 محصول سبد خرید
حساب کاربری من