قصه کودکانه سفید برفی و هفت کوتوله

قصه سفید برفی و هفت کوتوله

فهرست قصه کودکانه سفید برفی و هفت کوتوله

سفید برفی و هفت کوتوله

با خرید حداقل 3 میلیون تومان از مزایای خرید با قیمت عمده بهره مند شوید.

روزی روزگاری در یک کشور بزرگ ملکه و پادشاهی زندگی می کردند. ملکه این کشور بسیار دوست داشتنی و مهربان بود و تنها ناراحتی ملکه ی زیبا این بود که فرزندی نداشت و در آرزوی داشتن یک فرزند بود.

در یک روز سرد زمستونی وقتی که ملکه در کنار پنجره قصرش نشسته بود و مشغول خیاطی لباسی زیبا بود و در همین هنگام نیز از پنجره اتاقش به برف های بیرون نیز نگاه می کرد.

و آنقدر غرق در تماشای برف ها بود که ناگهان سوزن خیاطی در دستش فرو رفت. و یک قطره خون روی برف های سفید افتاد زمانی که ملکه به قطره خون روی برف نگاه کرد دید که بسیار شبیه به صورت یک بچه شد.

در دلش گفت آرزو می کنم صاحب دختری شوم که پوست صورتش مانند برف سفید و شفاف و رنگ لب هایش به سرخی گل رز باشد و موهایی به سیاهی پر کلاغ داشته باشد.

از آن روز مدتی گذشت و ملکه داستان ما دختر زیبایی به دنیا آورد و نامش را سفید برفی گذاشت اما بیماری ملکه شدت یافت به طوری که دیگر از دست دکترها کاری بر نمی آمد و سرانجام ملکه داستان ما برای همیشه به خوابی ابدی فرو رفت و دختر نازنینش را تنها گذاشت.

پادشاه قصه ما بعد از فوت ملکه بسیار غمگین و ناراحت بود و به تنهایی با تنها دخترش در قصر زندگی می کرد و سعی میکرد از دختر مهربان خود به خوبی مراقبت کند.

اما از آنجایی که همزمان مشغول کارهایی حکومتی بود نمی توانست زیاد به سفید برفی توجه کند و در همین زمان به فکر افتاد تا به دنبال مادری مهربان و دلسوز برای فرزند دلبندش باشد.

پس پادشاه تصمیم گرفت تا یک ملکه شایسته و مهربان برای خودش انتخاب کند تا بتواند به او در حکومت داری و مواظبت از سفید برفی کمک کند.

بالاخره پادشاه قصه ما بعد از مدتی توانست همسر مورد نظر خود را پیدا کند و بعد از مدت کوتاهی توانست با ملکه جدید ازدواج کند.

مدتی بعد پدر سفید برفی هم در گذشت و سفید برفی و ملکه جدید با هم به تنهایی در قصر زندگی می کردند.

ملکه جدید بسیار ملکه ای زیبا و خوش رو بود اما به شدت مغرور و خود خواه او سفید برفی را مجبور به انجام کارهای سخت و نامناسب می کرد در حالی که خودش تمام روز خود را در اتاقش می گذارند و به زیبایی صورت خود خیلی اهمیت می داد.

ملکه قصه ما یک آینه جادویی داشت که بسیار صادق بود و کار ملکه این شده بود که هروز مقابل آینه جادویی بایستد و از او بپرسد چه کسی در دنیا زیباتر است و هر دفعه آینه جواب می دهد که ملکه من از همه زیباتر است.

تا اینکه سفید برفی داستان ما بزرگ شد و تبدیل به دختری جوان و زیبا آنطور که مادرش میخواست شد و همین زیبایی بینظیر سفید برفی باعث میشد که ملکه بیش از پیش به سفید برفی حسادت کند و او را وادار به انجام کارهای سخت کند.

سرانجام در یکی از روزها وقتی که ملکه مثل هرروز جلوی آینه جادویی ایستاد و پرسید که چه کسی در دنیا زیباتر است آیینه جواب داد ملکه عزیز من شما زیبا ترین فرد هستید اما سفید برفی از شما زیباتر است با این حرف آینه ملکه بسیار خشمگین شد و تصمیم گرفت از شر سفید برفی خلاص شود.

سپس نقشه ای کشید و شکارچی قصر را صدا کرد و گفت که باید سفید برفی را جنگل ببری و او را بکشد و قلب او را در یک جعبه برای من بیاوری.

شکارچی نیز به حرف ملکه گوش کرد و سفید برفی را به جنگل برد هنگامی که سفید برفی مشغول کندن گل های زیبای بهاری بود شکارچی سعی کرد که به سفید برفی آسیب برساند که ناگهان سفید برفی متوجه شد و با التماس از شکارچی میخواست که او را نکشد.

سرانجام شکارچی دلش برای سفید برفی داستان ما سوخت و گفت که من نمیتونم به شما آسیب بزنم اما ملکه من را مامور ساخته که شما را بکشم بهتر است که تا می توانید از اینجا دور شوید و به جایی بروید که کسی شما را نشناسد و ملکه نتواند شما را پیدا کند.

سفید برفی حرف های شکارچی را تایید کرد و گفت بسیار از تو ممنونم که به فکر من هستی و به من کمک میکنی بعد بلافاصله از آنجا دور شد و به طرف جنگل دوید.

در همین زمان شکارچی نیز یک آهو را شکار کرد و قلبش را درون جعبه ای گذاشت و به ملکه داد بلکه با دیدن قلب آهو مطمئن شد که سفید برفی کشته شده و بسیار خوشحال شد و به شکارچی انعام خوبی داد.

در همین زمان سفید برفی که در جنگل مخوف و ترسناک گم شده بود به دنبال راهی برای فرار بود که ناگهان از ترس درختان بیشمار و تاریکی جنگل در وسط جنگل از شدت ترس بیهوش شد و وقتی بهوش آمد در اطراف خود تعداد زیادی پرنده و حیوان دید که دور او جمع شده اند و با او به خوبی رفتار می کنند.

اما سفید برفی داستان ما باید به سرعت به جای دوری پناه می برد تا از دست ملکه درامان باشد که ناگهان چشمش به کلبه کوچکی در جنگل خورد سفید برفی کنجکاو شد و سعی کرد نگاهی به داخل خانه بیاندازد.

این خانه انقدر کوچک نقلی بود که سفید برفی ما نمی توانست به راحتی وارد خانه شود و برای ورود به خانه باید سر خود را خم میکرد.

سفید برفی با ورود به آن خانه زیبا متوجه شد که از هر وسیله در آن خانه هفت عدد وجود داشت مثلا:در آشپز خانه هفت تا بشقاب و قاشق و لیوان قرار داشت و در اتاق خواب هم هفتا تخت کوچک قرار داشت سفید برفی با خود گفت حتما در این خانه هفت تا بچه کوچک زندگی می کنند.

سپس نگاهی به اطراف خود انداخت و متوجه شد که وسایل خانه بسیار نامرتب و کثیف است پس تصمیم گرفت به نظافت خانه بپردازد. بعد از مدت کوتاهی خانه به قدری تمیز و مرتب شد که برق می زد.

سفید برفی که به خاطر دویدن های زیاد و نظافت خانه بسیار خسته شده بود تصمیم گرفت که کمی استراحت کند پس به آرامی روی سه تا از تخت ها دراز کشید و بلافاصله خوابش برد.

بزودی خورشید غروب کرد و صاحبان خانه که از هفت مرد کوتوله تشکیل می شوند که در معدن طلا در نزدیکی آنجا کار می کردند به خانه خود آمدند و با ورود به خانه متوجه تمیزی و مرتب بودن وسایل خانه شدند یکی از آنها گفت حتما کسی به اینجا اومده و اینطوری خانه ما را مرتب کرده ممکنه هنوزم اینجا باشه و نرفته باشه سپس همگی به طبقه دوم و به اتاق خوابشان رفتند و در آنجا سفید برفی را دیدند که روی تخت هایشان به طور معصومانه ای خوابیده است.

آنها تا به حال دختری به آن زیبایی دیده بودند وداشتند در مورد این دختر زیبا با هم گفتگو می کردند که از صدای گفتگو یشان سفید برفی از خواب بیدار شد و با لبخند همیشگی اش به آنها سلام کرد و هفت کوتوله به سرعت سوال های زیادی از او می پرسیدند یک نفر پرسید اسمت تو چیست؟دیگری پرسید در خانه ما چه می کنی ؟نفر بعدی پرسید در کنار میمانی؟و ….سفید برفی تمام ماجرای خود را برای هفت کوتوله تعریف کرد و در آخر از آنها خواست که بگذارند در خانه آنها بماند او به آنها گفت برایتان آشپزی می کنم و خانه را مرتب میکنم بگذارید پیشتان بمانم.

هفت کوتوله از شنیدن داستان سفید برفی بسیار ناراحت شدند و تصمیم گرفتند که به سفید برفی کمک کنند آنها با سفید صحبت کردند و به او گفتن که می تواند در کنار آنها زندگی کند اما باید حواسش را جمع کند و در را به روی هر کسی باز نکند تا ملکه متوجه حضور او نشود و نتواند به او آسیبی برساند سفید برفی هم با خوشحالی قبول کرد و مدتی را در کنار هفت کوتوله زندگی کرد.

مدتی بعد وقتی دوباره ملکه از آینه محبوبش سوال کرد که کی از همه زیباتره اینه جواب داد سفید برفی و ملکه متوجه شد که شکارچی به او دروغ گفته و سفید برفی زنده است پس بسیار عصبانی شد و تصمیم گرفت خودش با استفاده از یک سیب سمی از شر سفید برفی خلاص شود.

در این طرف جنگل هفت کوتوله هرروز که برای کار به معدن می رفتند از سفید برفی میخواستند که مراقب باشد و در را به روی هیچ فرد غریبه ای باز نکند و با هیچ فردی حرف نزند.

در همین هنگام ملکه خود چهره خود را با یک معجون جادویی تغییر داد و یک سیب قرمز را با استفاده از سم مسموم کرد و در یک سبد پر از سیب قرارداد و راهی جنگل برای پیدا کردن سفید برفی شد.

در آن طرف جنگل یک روز در اول صبح که سفید برفی داشت به انجام کارهای خانه و آشپزی می پرداخت متوجه کسی کسی دارد در می زند پس از پنجره کلبه نگاهی به بیرون انداخت و پیرزن خسته ای را دید پیرزن از او خواست که به او کمی آب دهد سفید برفی با آنکه کوتوله ها به او هشدار داده بودند که در را روی کسی باز نکند اما دلش برای پیرزن سوخت و در را برای او باز کرد و به او یک لیوان آب داد پیرزن از او تشکر کرد و به او یک سیب از سیب های سبدش هدیه داد سفید برفی گفت بسیار ممنونم اما نباید از افراد غریبه چیزی بگیرم پیرزن گفت تو به من لطف کردی و من در ازای آن یکی از بهترین سیب های سبدم را میدم خواهش میکنم قبول کن و آن را بخور در همین هنگام پرنده ها دور سر پیرزن می چرخیدند و سعی در دور کردن آن داشتند اما سفید برفی متوجه هشدار پرنده ها نشد و به سیب پیرزن گاز زد و در همان لحظه بیهوش شد.

ملکه که به مقصدش رسیده بود بسیار خوشحال شد و از آنجا دور شد. هفت کوتوله که به وسیله پرنده ها و حیوانات متوجه شدند که اتفاق عجیبی افتاده و به سرعت به طرف خانه شان دویدند و سفید برفی را بیهوش یافتند و هر کار کردند نتوانستند او را بیدار کنند سپس آنها با کمک هم یک صندوق شیشه ای برای سفید برفی ساختند و سفید برفی را درون او گذاشتند و دور اورا پر از گل های بهاری کردند.

و در کنار سفید برفی نشستند و از غم از دست دادن آن بسیار گریه می کردند.

در همین هنگام یک شاهزاده جوان سوار بر اسب از جنگل زیبا میگذشت که متوجه هفت کوتوله و سفید برفی شد از آنها پرسید که چرا ناراحت اند و دور آن صندوق نشسته اند کوتوله ها هم داستان سفید برفی را برای شاهزاده تعريف کردند شاهزاده از شنیدن داستان سفید برفی بسیار غمگین شد.

اما سفید برفی آنچنان برایش زیبا و دلربا بود که باعث شد شاهزاده جوان در صندوق را باز کند و بوسه ای بر پیشانی سفید برفی بزند.

در این هنگام سفید برفی به هوش آمد و به روی صورت شاهزاده لبخند زد شاهزاده و کوتوله ها با دیدن بیداری سفید برفی بسیار خوشحال شدند و در این هنگام شاهزاده که از سفید برفی خوشش آمده بود سفید برفی را از کوتوله ای که سنش از همه بیشتر بود خواستگاری کرد و از او خواست که اجازه دهد تا با سفید برفی ازدواج کند و با او به همراه کوتوله ها در کشور خودش زندگی کنند.

در این هنگام همه‌ی کوتوله ها که راضی بودند فریاد شادی سر دادند و به همراه سفید برفی و شاهزاده به سرزمین شاهزاده رفتند و در آنجا در مراسم عروسی شاهزاده و سفید برفی شرکت کردند و سال های متوالی در کنار آنها به خوبی و خوشی زندگی کردند.

وبگردی

لینک های مفید

Instagram Logo Small TabanToys.com
Telegram Logo Small TabanToys.com
Logo Rubika App TabanToys.com
Phone Logo Small TabanToys.com
سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

محصولات
0 محصول سبد خرید
حساب کاربری من