5 قصه کودکانه فوق العاده زیبا و خواندنی

فهرست 5 قصه کودکانه فوق العاده زیبا و خواندنی

داستان صفیه کوچولو

صفیه کوچولو شیرینی و شکلات و فندوق و پسته رو خیلی خیلی دوست داشت.هر جا که می رفتو چشمش شیرینی و آجیل می دید دلش طاقت نمیاورد،شروع می کرد به خوردن.می خورد و می خورد تا خسته می شد.

اما بچه های گلم صفیه کوچولو با این که دختر خیلی خوبی بود اما اصلا مسواکو خمیر دندون رو دوست نداشت انگار با اونا قهر بود،همیشه به دوستاش می گفت:

دندونای من هیچ وقت خراب نمیشه چون خیلی محکمه تازه اگرهم یه روز خراب بشه اصلا اشکال نداره چون این دندونا فعلادندونای شیری منه حتما به جاش دندونای محکم تری در میاد.

مادر صفیه جون هر چقدر بهش می گفت:دختر قشنگم تو باید دندونای شیری و کوچولوتم تمیز نگه داری و گرنهدندونای اصلیت هم خراب و کج در میاد.اما صفیه جون همش می گفت:نه من حالم از مسواک و خمیر دندون به هم میخوره.یه روز صفیه جون کنار تلویزیون نشسته بود و داشت به سنجاب های کوچولوییکه داشتن با دندوناشون تن تن گردو و فندوق میشکستن نگاه می کرد.

یک دفعه یه فکری به ذهنش رسید زود از جاش بلند شد و پیش بابای مهربونش رفت و گفت:ببین بابا جون سنجاب کوچولو ها هم مثل من فندوق و گردو دوست دارن،ازه اونا با دندوناشون گردو و فندوق می شکنن اما اصلا نمی ترسن که دندوناشون خراب بشه…

بابای مهربون صفیه دختر کوچولوی نازش رو بغل کرد،صورتش رو بوسید و گفت:

دختر نازنین من،صفیه ی قشنگ من،آخه سنجاب یه حیوونه،اونا با ما آدما فرق می کنن. شکستن گردو و فندوق نه تنها برای سنجاب کوچولو ها ضرر تداره بلکه یه عالمه فایده هم داره چوناین کار باعث میشه هم غذا بخورن و هم دندوناشون بیش از حد رشد نکنه. صفیه کوچولو گفت:بابایی،یعنی سنجابا باید تن تن فندوق و گردو بشکنن و بخورن تا دندوناشون ساییده بشه؟

 

بابای مهربونش خندید و گفت:اگه سنجابا این کارو نکنن دندوناشون اونقدر بلند میشه که دیگه توی دهنشون جا نمیشه و نمی تونن دهنشونو ببندن. اما ما آدما اگه از دندونامون مراقبت نکنیم دندونامون خراب و کثیف میشه اونوقت هیچ کس دیگه دوست نداره ما بخندیم چون هم دندونامون خراب و کثیفن،هم دهنمون بوی بدی میده.

صفیه کوچولو زود از بغل باباش پایین اومد و گفت، بابا جون من دیگه قول میدم همیشه مسواک بزنم تا دندونام خراب نشه چون دوس دارم همیشه بخندم. بله بچه های گلم،ما هم باید مثل صفیه جون یاد بگیریم همیشه مسواک بزنیم و مراقب دندونای قشنگمون باشیم و همیشه بخندیم.

حالا تو هم بخند گلم.

قصه مائده کوچولو

مائده کوچولو تو یه جای قشنگ،زیر سقف آسمون آبی،درست نزدیک خونه ی شما زندگی می کرد که پدر و مادرش اون رو خیلی دوست داشتن.

مائده جون دختر خیلی خوب و مهربونی بود اما هیچ وقت دوست نداشت کاراشو خودش انجام بده. به خاطر همین همش بهانه میاورد و می گفت:من هنوز کوچولو هستم،بلند نیستم لباسامو خودم بپوشم یا کفشامو درست پام کنم.اصلا من که مامان نیستم تا اتاقمو جمع کنم…

خلاصه این که هیچ کاری جز خوردن و خوابیدن و تلویزیون نگاه کردن انجام نمی داد.

هر چقدر مامان مهربونش بهش می گفت:توی کارا به من کمک کن با عصبانیت می گفت:من بلد نیستم مامان مائده با این که دختر کوچولوشو خیلی دوست داشت اما از این کار مائده خیلی غصه می خورد. یه روز مائده جون مشغول تماشای تلویزیون بود که همونجا خوابش برد.

توی خواب دید که همه ی خونه به هم ریخته، هیچ جا تمیز نیست،و هیچ چیز سر جای خودش نیست. مامان مهربون مائده جون از بس تنهایی کار کرده بود دیگه نمی توانست از جاش بلندشه و کاری انجام بده.مائده جون وقتی توی خواب دید که مادرش مریض شده یه عالمه گریه کرد و غصه خورد. اما وقتی چشماشو باز کرد مامان مهربونش رو دید که بغلش کرده و داره صداش می کنه.

مائده جون خیلی زود اشکاش رو پاک کرد،مامانش رو بغل کرد،روش رو بوسید و گفت:مامان گلم من تو رو خیلی دوست دارم. از این که توی کارها بهت کمک نمی کردم معذرت می خوام. من هیچ وقت دوست ندارم تو تنهایی کار کنی تا مریض بشی، من از این به بعد قول می دم که توی تموم کار ها بهت کمک کنم.

داستان نخودی پر خور و شکمو

یکی بود یکی نبود  نخودی پر خور و شکمویی بود     یه روز یه جا مهمونی بود
شیرینی نخود چی بود   فندق و پسته خیلی بود

به همین خاطر پسر ی کوچولوی خوب قصّه ما که اسمشم نخودی بود از صبح تا غروب همش به این فکر می کرد که شب چطور همه ی میوه ها و شیرینی ها و غذاهارو بخوره. از صبح با خودش یه عالمه نقشه کشیده بود و میگفت:صبح و مربا،بایبای سنگک تازه بای بای چای شیرین و شکر نون وپنیر و عسل کلّ صبحونه بای بای نهار نمی خورم من یا ساندویچ ساده ته دلم و میگیره نخودی نه صبحونه خورد نه نهار کافی و مقوی…همش به تنقلات و غذای مهمونی فکر می کرد.

هر چقدر مادر نخودی بهش گفت که بیاد و یه چیزی بخوره گوش نداد گفت مامانی گرسنه نیستم. وقت غروب نخودی به همراه پدر و مادرش به مهمونی رفت.دلش که داشت از گرسنگی قارّوقور میکرد با دیدن شیرینی ها از خوشحالی طاقت نیاورد نشست پای سینی شیرینی حالا نخور و کی بخور.

چشمتون روز بد نبینه

با اینکه پدر و مادر نخودی کلی خجالت می کشیدن امّا نخودی به حرفشون گوش نمی داد.مثل آدم هایی که تاحالا شیرینی و میوه و آجیل ندیدن،همه چیزو تا آخر میخورد. موقع شام بشقابش رو پر از غذا کرد و ظرف سالادش رو پر از سس….

دیگه از بقیه ی ماجرا و بعد از شام و کارهای نخودی چیزی نگم بهتره. وقتی نخودی و خانواده اش تصمیم داشتن به خونه برگردن نخودی شروع به گریه کردوگفت: مامانی دلم درد داره    میپیچه دعوا داره  غذاها توی دلم آرزو نمیشن اصلاً انگار آجیل و پسته راه ندادن به شامم میرن و بر می گردن موندن همش تو حلقم

مادر و پدر نخودی وقتی حرفاش و شنیدن خیلی ناراحت شدن.نخودی رو بردن پیش آقای دکتر.دکتر مهربون وقتی فهمید که نخودی به خاطر پرخوری دچار دل درد شده بعد از معاینه و دادن دارد به نخودی گفت:ای پسر بازیگوش به حرف من گوش بکن پسته و آجیل، خوبه شیرینی و شام خوبه.اما همه چیز بجاش صبحونه جای خودش نهار و شام به وقتش هیچوقت گرسنه نمون با سس و نوشابه ها امشب خداحافظی کن نخودی که یه کم حالش بهتر شده بود اشکاش و پاک کرد که او با ناراحتی و پشیمونی گفت:مامان و بابای خوبم ببخشید که به حرفاتون گوش ندادم. من فکر می کردم اگه تنقلات و شام زیاد بخورم،خیلی زود بزرگ میشم،من دیگه اشتباهاتم رو تکرار نمی کنم.

بله بچّه های نازنینم

ماهم باید یادمون بمونه که همیشه صحبونه رو کامل بخوریم تا بدنمون توانایی لازم رو برای انجام کارها داشته باشه وضعیف نشیم،همه چیزی رو به اندازه بخوریم و به حرف بزرگترامون گوش بدیم و مراقب سلامتیمون باشیم.

برای خواندن قصه کودکانه اینجا کلیک کنید

برای خواندن داستان حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو کلیک کنید

وبگردی

لینک های مفید

سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

محصولات
0 محصول سبد خرید
حساب کاربری من
نحوه محاسبه قیمت

پس از ثبت سفارش اول، براساس نوع تسویه و حجم خرید، درصد تخفیف ثابت بر روی تمام کالاها دریافت خواهید کرد که این درصد طی تماس تلفنی توسط کارشناسان ما ارزیابی خواهد شد.

حجم خرید

نوع تسویه

سطح قیمت

جینی

چکی

قیمت پایه

جینی

نقدی

سطح 1

کارتنی

چکی

سطح 1

کارتنی

نقدی

سطح 2

خاوری

چکی

سطح 2